زبان تیشه را فرهاد اگر با کوه می دانست
چه شیرین می شکست آخر،ستون کاخ شاهنشاه
#عباد_صادقی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
ساده و آسوده
چشم هایت را ببند و بخواب
این نخستین و آخرین غروب آتش بس است
می خواهم زانو بزنم و کمی دعا کنم
شاید مسیح از آسمان بیاید
و برایمان کمی نان و شراب بیاورد
فقط خدا کند امشب،هیچ ستاره ی سربی
از دهان تفنگ ها بیرون نیاید
دیگر مریم باکره نه تاب داغ عیسی را دارد
و نه طاقت زاییدن فرزندی دیگر را ...
#عباد-صاد
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
مانند مادری که کودکش قهر کرده است
از پشت سرم بیا
گردنت را نیمه ور کن و گونه ام را ببوس
دل گرفتگی،بزرگ و کوچک ندارد
واضح تر بگویم
به سبک زن های جوانی
که مرد سربازشان،سالم از جنگ برگشته است
با عجله به سمتم بیا
دست هایت را دور کمرم حلقه کن
سرت را در سینه ام بگذار
و سپس تنگاتنگ،مرا پی در پی ببوس
روزهای طولانی ست که به
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
آنکه کوتاه بین است
به هنگام باد،چگونه می تواند
از دیدن رقص سپیدارهای بلند از خود بیخود شود
هیچ کس نمی داند،وقت دیدنت چه بر من می گذرد
آمدنت،باران اردیبهشت ست هنگام برآمدن آفتاب،
کسی که نزدیک بین است
چگونه می تواند رنگین کمان را برشاخ کوه ببیند
نام تو، انار شب یلداست که از باغ می رسد
درکوچه ها صدایت می زنم
با من ک
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
هرچقدر که تو با چشم های یوسف خویشاوندی
من با تو زلیخاتر
من،به ازای هرسال نبودنت،
یک درخت نارنج نذر کرده ام تا بیایی
بیا و انگشت های بریده ام را از نیل پس بگیر...
#عباد_صادقی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
شیشه ی خودرو را به آرامی پایین آورد
دست خود را بیرون برد و باز کرد
سپس به راننده گفت:
"آهنگ شادی بگذار
پاییز همینجوری دلتنگی خودش را دارد
چه رسد به اینکه باران هم بیاید..."
هنوز راه زیادی تا رسیدن به مقصد داشت
اما حوصله اش نگذاشت
و گوشه ی خیابان پیاده شد
دلش پاییزگردی می خواست...
#عباد_صادقی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی